فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
923
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
النَّعْنَاعَة - ( ن ) : يك دانه نعنا . نَعْنَعَ - نَعْنَةً [ نعنع ] لسانُ فلانٍ : در زبان او گرفتگى بود و نميتوانست سخن فصيح گويد . النَّعْنَع - [ نعنع ] ( ن ) : نعنا . النَّعْنَعَة - [ نعنع ] ( ن ) : واحد ( النَّعْنَع ) است . النَّعْنُوع - عند العامَّة : نوشگفته ؛ « ولدٌ نَعْنُوع » : پسرى نوجوان ، « بنتٌ نَعْنُوعَة » دخترى شاداب و جوان . اين كلمه در زبان متداول رايج است . النَّعْو - [ نعو ] : فرو رفتگى زير بينى در لب بالا ، شكاف لب بالاى شتر ، شكاف انتهاى سم ، خرماى رطب . النَّعُوب - ج نُعُب [ نعب ] : « ناقةٌ نَعُوبٌ » : ماده شتر تندرو . النَّعْوَة - [ نعي ] : خبر مرگ و دعوت بدفن مرده . اين كلمه در زبان متداول رايج است . النَّعُور - رگ يا زخم كه از آن خون روان شود ، - من الرِّياح : بادهاى مخالف كه هنگام گرما سرد بوزد و هنگام سرما گرم بوزد ؛ - « نِيَّةٌ نَعُورٌ » : هدف دور و دراز . النَّعُوس - « امرأَةُ نَعُوسٌ » : زن خواب آلود . النُّعُومَة - مص ، نرمى پوست . النَّعِيّ - [ نعي ] : مرادف ( النّاعى ) و ( المَنْعِيّ ) است . النَّعْيَة - ج نَعَيَات [ نعي ] : اسم مرّه از ( نَعَى ) و در زبان متداول بر آن ( نَعْوَة ) اطلاق مىشود . النَّعِيت - من الخيل : مرادف ( النَّعْت ) است . النَّعِيتَة - من الخيل : مرادف ( النَّعْت ) است . النَّعِير - مص ، سر و صداى بسيار در جنگ يا ماجراجوئى . النُّعَيْلَة : مصغر ( النَّعْل ) است . النَّعيم : خوشى و رفاه زندگى ، آرامش ، ثروت و دارائى ؛ « نَعِيمُ اللَّه » : عطا و كرم خداوند . نَغَا - - نَغْواً [ نغو ] إليه : بگونه اى كه فهميده شود سخن گفت . نَغَى - - نَغْياً [ نغو ] إليه : سخنانى گفت كه فهميده شد . النَّغَّار : بسيار جوشان ؛ « جُرْحٌ نَغَّارٌ » : زخمى كه از آن خون بجوشد . النُّغَاش : فرومايگان ، آنان كه بسيار آمد و شد كنند ، آنكه بسيار كوتاه قامت باشد . النَّغَّاش : كوتاه قامت و قد . النُّغَاشِيّ : مرادف ( النَّغَّاش ) است . النَّغَّاض - من السحاب : ابرهائى كه در هم پيچيده و گلوله مىشوند ؛ « رَجُلٌ نَغَّاضُ البطنِ » : مرد شكم گنده و فراخ . النَّغَّام : آنكه بسيار آواز و نغمه خواند . نَغَبَ - - نَغْباً الريقَ : آب دهان را فرو برد ، - الرَّجُلُ : فى الشّرب : آب را با يك جرعه نوشيد ، - الطَّائُر : پرنده آب خورد . النُّغْبَة - ج نُغَب : كار زشت ، جرعه اى آب نوشيدن . النَّغْبَة - ج نُغَب : مرادف ( الجُرْعة ) است . نَغَر - - نَغِيراً و نَغَرَاناً تِ القِدْرُ : ديگ جوشيد ، - نَغَراً و نَغَرَاناً الرَّجُلُ على فلانٍ : از فرط غضب بر فلانى درون او جوشيد . نَغِرَ - - نَغِيراً و نَغَرَاناً تِ القِدْرُ : ديگ جوشيد ، - نَغَراً و نَغَرَاناً الرّجُلُ على فلانٍ : درون او از فرط غضب جوشيد و خشمگين شد ، - نَغَراً الرجُلُ : حقد و كينه نمود ، - مِنَ الْمَاءِ : آب بسيار خورد . نَغَّرَ - تَنْغِيراً [ نغر ] بالناقةِ : بر ماده شتر بانگ زد تا راه رود ، - الصَّبيَّ : بچه را قلقلك داد تا بخندد . النُّغَر - ج نِغْران ( ح ) : بلبل ، جوجهء گنجشك . النَّغَرَ - مص ، چشمهء آب شور . نَغَشَ - - نَغْشاً و نَغَشَاناً : تكان خورد و مضطرب شد . نَغَشَ - - نَغْشاً و نَغَشَاناً : تكان خورد و مضطرب شد ؛ هو يَنْغَشُ الى فلان « : او به فلانى تمايل دارد . النَّغْشَة : اسم مره از ( نَغَشَ ) است . نَغَصَ - - نَغْصاً ه : او را از سهميهء آب خود بازداشت يا اينكه مانع از آن شد كه از آب استفاده نمايد . نَغِصَ - - نَغَصاً الرجُلُ : به خواستهء خود نرسيد ، - البعيرُ : شتر سيراب نشد . نَغَّصَ - تَنْغِيصاً [ نغص ] اللَّه عليه العيشَ و نغَّص عيشَه : خدا زندگى را بر او تلخ و ناگوار ساخت ، - فلاناً : زندگى را بر او تيره نمود . نُغِّصَ - تَنْغِيصاً [ نغص ] : لذت زندگى را به پايان نرسانيد . النُّغْصَة - ج نُغَص : آنچه كه باعث جلوگيرى از خواسته شود . نَغَضَ - - نَغْضاً و نُغُوضاً و نَغَضَاناً : تكان خورد و پريشان و لرزان شد ، - القَومُ الى العَدُوّ : آن قوم بسوى دشمن شتافتند ، - الشّيءَ و بِالشيءِ : آن را تكان داد . نَغَّضَ - تَنْغِيضاً [ نغض ] الشيءَ : آن چيز را تكان داد و به حركت در آورد . النُّغْض - من الكتف : دو استخوان نرم كه بر روى دو كتف انسان قرار دارد . النَّغْض - مص ، آنكه هنگام راه رفتن سر خود را تكان ميدهد و ميلرزد . نَغَلَ - - نَغْلًا جسمُه : ضربهء كوچكى را بر روى جسم خود احساس كرد . نَغِلَ - - نَغَلًا الجلدُ : پوست در دباغى فاسد شد ، مقدار كمى از آن فاسد شد ، - الْجَرْحُ : زخم چرك كرد ، - تْ نِيَّتُه : نيّت او بد شد ، - قلبُه عليَّ : دل او بر من كينه توز شد ، - بينهم : ميان آنها جدائى افكند و دو بهم زنى كرد ، - وجه الأرضِ : روى زمين از خشكى ترك خورد . نَغُلَ - - نُغُولَةً المولودُ : نوزاد زنازاده شد . النَّغْل - ( ح ) : استر ، قاطر ، فاسد ، زنازاده و بىنسب . النَّغَل - مص ، فتنه انگيزى ميان مردم ، سخن چينى . النَّغِل : فاسد ، زنازاده و بىنسب . النُّغْلَة : اسم است از ( انْغَلَ الجِلْدُ ) . النَّغْلَة : مؤنث ( النَّغْل ) است . النِّغْلَة : اسم مصدر است از ( نَغُلَ ) . النَّغَلَة : نمّامى و سخن چينى .